خواجه نظام الملك الطوسي
36
سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )
« تو دختر فلان كس را دوست مىدارى و جنايت بر تو واجب شده است . اين باغ را دست بازدار و قبالهاى باقرار خويش بكن كه « من از اين باغ بيزارم و هيچ دعوى ندارم و حق و ملك راستروشن است . » من اين اقرار نمىكنم و امروز پنج سال است تا در زندان ماندهام . » 14 - ديگرى گفت « من مردى بازرگانم و كار من آن است كه بتر و خشك مىگردم ، و اندكمايه سرمايه دارم و ظرايفى « 1 » كه بشهرى يابم بخرم و بديگر شهر برم و بفروشم و باندكى سود قناعت كنم . مگر عقدى مرواريد داشتم . چون بدين شهر آمدم ببها برداشتم . خبر بوزير ملك شد . كس فرستاد و مرا بخواند و آن طويلهء مرواريد از من بخريد . بىآنكه بها بداد بخزانهء خويش فرستاد . چند روز بسلام او مىرفتم . خود بدان راه نشد كه مرا بهاى عقدى مرواريد مىبايد داد . طاقتم برسيد و بر سر راه بودم . روزى پيش وى شدم . گفتم « اگر آن عقد شايسته است بفرماى تا بهاش بدهند و اگر شايسته نيست بازرسانند كه من رفتنىام . » خود جواب من بازنداد . چون من بوثاق بازآمدم سرهنگى را ديدم با چهار پياده كه در [ 17 a ] وثاق من آمدند ، گفتند « خيز كه ترا وزير مىخواند . » شاد گشتم ، گفتم « بهاى مرواريد خواهد داد . » برخاستم و با آن عوانان برفتم . مرا بردند تا زندان دزدان . زندانبان را گفتند « فرمان چنان است كه اين مرد را در زندان كنى و بندى گران بر پايش نهى . » و اكنون سالى و نيم است كه من در زندان ماندهام . » 15 - ديگرى گفت « من رئيس فلان ناحيتم و هميشه در خانهء من بر ميهمانان و غربا و اهل علم گشاده بودى و مراعات مردمان و درماندگان كردمى و صدقه و خيرات من بمستحقّان پيوسته بودى و از پدران چنين يافته بودم و هرچه مرا
--> ( 1 ) - طرايفى NP